تبليغاتX
ستاره ی شب

شعری زیبا...

وه چه خوب آمدی صفــا کردی

چه عجب شد که یاد ما کردی؟

ای بســـــــا آرزوت می کردم

خوب شد آمدی صفـــــا کردی

آفتاب از کـــــــدام سمت دمید

که تو امــــــــروز یاد ما کردی؟

از چه دستی سحـر بلند شدی

که تفقــــــــــــد به بینوا کردی؟

شب مگـر خواب تازه ای دیدی

که سحـــــــــر یاد آشنا کردی؟

بی وفایی مگر چه عیبی داشت

که پشیمان شدی وفــــا کردی؟

هیچ دانی که اندر این مــــــدت

از فــــــــراقت به ما چها کردی؟


ادمی نیست...
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

حالا چرا...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند

در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا


شکوه نا تمام...

نسیم عشق ز کوی هوس نمیاید

چرا که بوی گل از خار و خس نمیاید

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد

که سوخت سینه و فریادرس نمیاید

به رهگذارطلب آبروی خویشتن مریز

که همچو اشک روان باز پس نمیاید

ز آِشنایی مردم رمیده ام رهی

که بوی مردمی از هیچ کس نمیاید

سه تا شعر قشنگ...

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم


عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم


با عقل آب عشق به یک جو نمی رود


بیچاره من که ساخته از آب و آتشم




________________________________________________________________


لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی


تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم


ساز صبا بناله شبی گفت شهریار


این کار تست من همه جور تو می کشم




________________________________________________________________


شب همه بی تو کار من شکوه بماه کردن است


روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است


متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان


حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است


دانلود...

۴تا اهنگ بسیار زیبا از مرتضی پاشایی......حتما دانلود کنید

 

بذار بگم

منو ببخش

میخوام بگم

میمیرم

عجب استتاری..
  

 


ادامه مطلب
پ ن پ...
 

- داريم 10 نفري بازي شبکه اي ميکنيم اومده ميگه جدي حال ميده؟ ميگم پــ نه پــ اسکوليم! عذاب داره اما ميخوايم تهذيب نفس کنيم!



- رفتم آزمايش ادرار. يارو ميگه ادراره؟ ميگم: پـــ نه پـــــ سکنجبين برو کاهو بيار بزنيم توش بخوريم!



- تو صف پمپ گاز منتظرم تا نوبتم بشه، يارو زده به شيشه ميگه آقا شما هم مي خواي گاز بزني؟ پـــ نه پـــ من مي خوام ليس بزنم...



- رفتيم غار عليصدر. به رفيقم خفاش نشون دادم. ميگه واي خفاشه! پــ نه پـــ بتمن بود. اجاره خونه گرونه اينجا سکونت دارن فعلا!!!



- تو دستشويي به خواهرم ميگم آفتابه رو ميدي؟ ميگه ميخواي خودتو بشوري؟ پ نه پ ميخوام آبش کنم بذارم تو يخچال.



- به يارو راننده ميگم: آقا اگه ميشه يکم سريعتر. الان هواپيما ميپره... ميگه: بسلامتي مسافرين؟

... پــ نه پـــ... فندک هواپيما ديشب دستم جامونده، ميرم بدم به رانندش!




ادامه مطلب

ایام محرم را به همه شما دوستان عزیز تسلیت میگویم


 

بابا نگاه نکنید دیگه ...


            

اردک پیما...

 

لیلی ومجنون تو قرن 21...

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین
من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک
موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی
بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز
خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود


ادامه مطلب
ملانصر الدین (زن ومرد کامل)

ملا نصرالدین با دوستی صحبت می‌کرد.

- `خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای  ملا نصر‌الدین پاسخ داد: ` فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به قاهره رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ی آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به اصفهان رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.` 
- `پس چرا با او ازدواج نکردی؟

- `آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت
!` 

 

نبرد رستم و جومونگ

شعر طنز : نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

 


ادامه مطلب
دل کندن از دنیا ...

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست

 

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست

 

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا

 

دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

 

در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال من

 

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

 

گره افتاد در كارم به خودكرده گرفتارم

 

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

 
لنگه کفش ...

پيرمردي سوار بر قطار به مسافرت مي رفت

.به علت بي توجهي يک لنگه کفش ورزشي وي از پنجره قطار بيرون افتاده بود.مسافران ديگر براي پيرمرد تاسف مي خوردند.

ولي پيرمرد بي درنگ لنگه ي ديگر کفشش را هم بيرون انداخت.همه تعجب کردند.

پيرمرد گفت که يک لنگه کفش نو برايم بي مصرف مي شود ولي اگر کسي يک جفت کفش نو بيابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.

آدم معقول همواره مي تواند از سختي ها، شادماني بيافريند و با آنچه از دست داده است فرصت سازي کند! 

 

کسی که میخواست خدا را ببیند ...

روزي مرد جواني نزد شري راما کريشنا رفت و گفت: ميخواهم خدا را همين الآن ببينم!!!کريشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببيني بايد به رودخانه گنگ بروي و خود را شستشو بدهي.او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسيار خوب حالا برو توي آب.

هنگامي که جوان در آب فرو رفت، کريشنا او را به زير آب نگه داشت.

عکسالعمل فوري مرد اين بود که براي بدست آوردن هوا مبارزه کند                      

وقتي کريشنا متوجه شد که آن شخص ديگر بيشتر از اين نميتواند در زير آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالي که آن مرد جوان در کنار رودخانه بريده بريده نفس ميکشيد، کريشنا از او پرسيد: وقتي در زير آب بودي به چه فکر ميکردي؟ آيا به پول، زن، بچه يا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چيزي که فکر ميکردم هوا بود.کريشنا گفت: درست است.حالا هر وقت قادر بودي به خدا هم به همان طريق فکر کني فوري او را خواهي ديد 


 

صداقت ...

صداقت يعني اگه پنهاني ترين چيزهايي كه تو عمق دلت ميگذره رو روي يه تابلو بزرگ بنويسن

و تو ديد همه بگذارن هيچ ترسي نداشته باشي!!!

 

 

ـــ  قديما فكر ميكردم آدم صادقي هستم .(يادش بخير)...

 

کاش میشد...

کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیمی روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید


 


ادامه مطلب
ریش و سیبیلم مگه اینجوری میشه...

مسابقه ریش و سبیل در نروژمسابقه ریش و سبیل در نروژ


 


ادامه مطلب
کلاغ شادوماد
يه روزي آقاي کلاغ ، به قول بعضيا زاغ
رو دوچرخه پا مي‌زد ، رد شدش از دم باغ
پاي يک درخت رسيد ، صداي خوبي شنيد
نگاهي کرد به بالا ، صاحب صدا رو ديد
يه قناري بود قشنگ ، بال و پر ، پر آب و رنگ
وقتي جيک جيکو مي‌کرد ، آب مي‌کردش دل سنگ
قلب زاغ تکوني خورد ، قناري عقلشو برد
توي فکر قناري ، تا دو روز غذا نخورد
روز سوم کلاغه ،‌رفتش پيش قناري
گفتش عزيزم سلام ، اومدم خواستگاري!
نگاهي کرد قناري ، بالا و پايين، راست و چپ
پوزخندي زد به کلاغ ، گفتش که عجب! عجب
منقار من قلمي ، منقار تو بيست وجب
واسه جي زنت بشم؟ مغز من نکرده تب
کلاغه دلش شيکست ، ولي ديد يه راهي هست
براي سفر به شهر ، بار و بنديلش رو بست
يه مدت از کلاغه ، هيچ کجا خبر نبود
وقتي برگشت به خونه ، از نوکش اثر نبود


 


ادامه مطلب
3 پند لقمان به پسرش


 روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي

و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست .

    

    

    


 

پ ن پ جدید ...

یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟ پــــــ نــه پــــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!

رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم.

تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـــ نــه پــــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه.

زنگ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای بیایی تو ؟ پـــ نــه پــــــ میخوام ببینم اف ف سالمه یا نه.

صبح رفتم کنکور بدم. مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـــ نه پـــ اومدم اینجا برم دسشویی.

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـــ نــه پــــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم.

رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟ پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!

ساعت 5-4 صبح زنگ زده. گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم. میگه خواب بودی؟؟ پـــ نــه پــــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته.

       

                                                                                                   

   


ادامه مطلب